
بعد از تبادل اسرا، حالا نوبت جنازهها بود. قرار شد حتی استخوانهای شهدا را تحویل بدهند. عراقیها رفتند سراغ قبرها. یكی هم محمدرضا بود. مشغول شدند. با بیل و كلنگ خاكها را كنار زدند، اما... بیچاره بودند در كفرشان. بیچارهتر شدند. محمدرضا صحیح و سالم بود. به فكر چهار تكه استخوان بودند و حالا بدن محمدرضا سالم بود. موهایش، پوستش، مژهاش، زخم تنش...، انگار محمدرضا چند دقیقه پیش شهید شده. فقط چند دقیقه قبل. عكسها و مدارك را مطابقت كردند. اما جنازه چقدر سالم بود. دشمن به یقین رسید در كفر و جهنم رفتنش. خبر به گوش صدام رسید. دستور داد جنازه را تحویل ندهند. آ...
ادامه مطلب
بعضی اوقات در اوج خوش حالی اتفاقی واسه ادم رخ میده که هم شیرینی اون اتفاق شیرین را ازبین میبره وهم نیز یه ناراحتی به وجود میاره،خدایا ازت چنین خوش حالی نمیخوام.خوش حالی عطا کن که شیرینی اش حداقل توی همون روز یا فردای ان روز ازبین نرود. ...
ادامه مطلب
انسانهای بزرگ هنگام جدایی فقط وداع میکنند... اما انسان های کوچک اهانت میکنند و میروند... ...
ادامه مطلب